عدم دخالت دين در روابط اجتماعى، وجه اشتراك تحجر و تجدد
انديشمندانی همچون ولتر، به نوعى، قائل به دين ساده و معقول بودند. آنها براى دين شأن واقعى قائل بودند و از وجود راهبران دينى براى هدايت معنوى مردم دفاع مىكردند، اما همچون سلف خود، از دخالت دين و روحانيان كليسا در امر اداره جامعه به شدت نگران بودند. ولتر معتقد بود «من مىخواهم تمامى اقشار جامعه و اطرافيانم همچون همسر، وكيل، رفيق و... معتقد به خدا باشند؛ زيرا در اين صورت آنها كمتر به بزهكارى اجتماعى روى مىآورند و به حقوق ديگران تعدى مىكنند».
«اما دفاع وى از دين و دينمدارى در جامعه، صرفاً منحصر به حوزه روابط فردى بود و نظام روابط اجتماعى را دربر نمىگرفت. البته او از عقايد افراطىِ امثال ديدرو يا هولباخ دفاع نمىكرد كه مسيحيت، بلكه دين، را مترادف با جهل و خرافه و تحجر مىدانستند و نهايتاً به انكار وحى و اديان الهى روى آوردند، اما قائل به اشاعه توحيد در روابط اجتماعى نيز نبود».
البته شكى نيست كه يكى از عوامل مؤثّر در سوق دادن انديشمندان به جرگه الحاد همان افراطگويى مسيحيت مُحْرَف بود كه مشحون از خرافه و بدعت بود، اما اين امر نمىتواند مستمسك مناسبى براى انكار اصل دين محسوب گردد. در حقيقت تنسك مسيحيت و اصحاب كليسا به ساختارى كه نوعى التقاط از وحى الهى و انديشههاى انسانى را در خود داشت باعث شد هم دين رفتهرفته از روابط اجتماعى كنار گذاشته شود و هم انديشمندانِ تا ديروز موحد بهتدريج راه الحاد و طغيان بپيمايند. اين نوع تنسك و ساختارگرايى دينى، تنها منحصر به مسيحيت نيست و در جهان اسلام و در بين دانشمندان علوم دينى نيز به چشم مىخورده است.
ما اين بحث را در ادامه مفصلاً پى خواهيم گرفت، اما ذكر اين مطلب در اينجا لازم است كه تفاوت ساختار اسلام - و مخصوصاً تشيع علوى - به هيچ روى قابلقياس با ساختار مسيحيت ديروز و امروز نيست. البته يكى از وجوه مشترك ساختارگرايى افراطى - كه با اصولگرايى فرسنگها فاصله دارد - همان دورى از توسعه جمعى و به نوعى عزلتگزينى و دورى از اجتماع است. به تعبير بهتر، اصرار بر صحت و كارآمدى مفاهيم گذشته و كامل بودن ظرفيت آنها در جهان امروز همان امرى است كه از آن به ساختارگرايى تعبير مىشود و باعث قطع ارتباط وحى و مديريت شئون اجتماعى مىگردد. در حقيقت هم اصحاب كليساى امروز و هم برخى از انديشمندان دينى در جهان اسلام و هم تمامى معتقدانِ به مكتب دئيسم و انديشههاى پيرامونى آن در يك وجه با يكديگر اشتراك دارند: ضرورت دخالت نكردن دين در حوزه اجتماع.
هر يك نيز به فراخور، معتقدند كه خودشان - در دفاع از دين يا علم - به چنين نظرى روى آوردهاند. گروه اول (اصحاب دين) بيش از آنچه در انجيل يا قرآن آمده است را غلو در دين و نوعى بدعت مىدانند؛ لذا با اصل قرار دادن ساختار تناسبات موجود در گستره شريعت - آن هم آن گونه كه خود مىپندارند - دينمدارى را به «حفظ مفاهيم موجود با ظرفيت پيشين» معنا مىكنند. طبيعى است اين گروه نمىتوانند به توسعه اجتماعى فكر كنند، زيرا بقاى دين را در حفظ همين مفاهيم جستجو مىكنند. حتى اگر علوم دينى بتواند طى قرون متمادى بهلحاظ كمّى و كيفى گسترش پيدا كند، هيچگاه روابط اجتماعى را بهعنوان يك موضوع مستقل و ضرورى برنمىگزيند؛ و البته منظور از تنسّك به ظرفيت مفاهيم و ساختارهاى پيشين نيز چيزى جز اين نيست. اما گروه دوم (ارباب علوم مادى) نيز با همين هدف، اما از روزنهاى ديگر، به مسئله مىنگرند. ايشان نيز همانند گروه اول، قائل به دخالت نكردن دين در حوزه علم، روابط اجتماعى و مديريت توسعه جامعهاند، زيرا اصولاً يا شأن دين را متناسب با اين حوزه نمىدانند و يا ظرفيت مفاهيم دينى را درخور مديريت توسعه اجتماعى قلمداد نمىكنند. هر چه هست، نتيجه عملكرد و گرايش هر دو گروه يكى است و نوعى ساختارگرايى متفاوت، اما با هدفى واحد، بر ذهن ايشان حاكم است.
اما تفكر ديگرى وجود دارد كه ساختار تناسبات و مفاهيم گذشته و حال در قلمرو دين را در قالب يك مدل كارآمد، قابلتوسعه براى پاسخگويى به وضعيت آينده مىبيند و در عين وفادارى به اصولگرايى دينى و عقبنشينى نكردن در مقابل مظاهر الحاد، به توسعه اجتماعى و ضرورت آن كاملاً اعتقاد دارد. به بيان بهتر، اين ديدگاه بر اين عقيده است كه مىتوان ساختار ابتدايى دينى را براى هدايت ظرفيت خاصى از روابط اجتماعى در زمان گذشته، ارتقاء داد و در تمامى زمانها از اين ظرفيت توسعهيافته بهرهمند شد. شايد بتوان نام اين امر را نيز ساختارگرايى گذاشت، اما اين گرايش كه با قوه استنباط بشرى سروكار دارد، كاملاً قابلتوسعه است، زيرا قوه استنباط مرز نمىشناسد و براى پاسخگويى به تمامى زمانها و كل تاريخ، در اختيار انسان قرار داده شده است. به تعبير بهتر، ظرفيت توّلىِ بشر به ولايت الهى ظرفيتى در حال افزايش و رشد است، و از همين جاست كه مىتوان گفت تقوى و عقل بشرى توسعهپذير است و مىتوان انسانهايى را تصور كرد كه بسيار با تقوىتر و عاقلتر از انسانهاى پيشين باشند. طبيعى است اگر ظرفيت ساختار دينى متناسب با تغيير شرايط رشد نكند، انزواى آن امرى ضرورى خواهد بود.
در ادامه مطلب بخوانيد
خودبنيادى عقلى، نمودى از وحىگريزى
ادامه مطلب
