تبليغاتX
فرهنگ نور
وبلاگ شخصی عبدالعلی رضائی

 

 نگاهى گذرا به تفكرات فلسفى قرون 20-18

 

 بسيارى از متفكران تمدن غرب با اين نگرش عملاً در پى آنند كه «دين طبيعى» را  كه معتقد به خداى بازنشسته بدون وحى است جانشين دين وحيانى كنند كه محور آن را وحى اصيل تشكيل مى‏دهد و خداوند را خالق و ناظم هستى و مؤثر تام در تمامى اعصار و شئون مى‏داند. شايد نتوان دئيسم را بنيادى‏تر از اومانيسم خواند، اما قطعاً دئيسم يكى از كامل‏ترين وجوه تفكر غالب بر تمدن غرب است كه شك‏گرايى امثال هيوم در انگلستان و يا ماترياليسم لامترى و هولباخ را در فرانسه و يا پوزيتويسم اگوست كنت را در آلمان در پى داشت. بعدها همين تفكر خودساخته ضربه‏هاى سهمگينى بر بنيان متافيزيك و عالم ماوراى حس و تجربه وارد كرد. بين سالهاى 1711 تا 1776، نظريه‏هاى هيوم، كه تمام دانش را متأثر از تأثيرات ذهنى بشر قلمداد مى‏كرد، توانست موجى از رويكرد ماده‏گرايانه به عوالم غيرحسى ايجاد كند.

    او معتقد بود كه تكوين نظريه‏ها و قوانين علمى، براساس مشاهدات انسانى به وقوع مى‏پيوندد. طبعاً ارائه اين استاندارد نو باعث خروج عقايد دينى از حوزه دانش بشرى مى‏شد. عقايد دينى هيچ نوع اقناع حسى را براى بشر به‏دنبال نداشت. اصولاً دين و عقايد دينى از جنس حس و تجربه مصطلح نبود تا تطابق آن با اين استاندارد ناموزون بتواند نوعى وزانت علمى به آن بخشد؛ علمى كه مشحون از رويكرد غيرمتافيزيك است.

    در اين حالت طبيعى بود كه امثال هيوم در وجود خدا به‏عنوان «علت اول»، ترديد روا دارند و نوعى شك‏گرايى عنان‏گيسخته را كه صحت آن به عالم فيزيكى و تجربه ناقص بشرى ختم مى‏شد، رواج دهند. او حتى برهان نظم را كه از ابتدايى‏ترين براهين اثبات وجود خداست، از روزنه مادى تفسير كرد و غايت اين برهان را در اثبات تشابه خدا و انسان خلاصه نمود. او در نامتناهى و كامل بودن مبدأ هستى ترديد جدّى روا داشت و چون خدا را به نوعى شبيه انسان مى‏دانست، به وجود نقص در ذات بارى نيز معتقد بود. وى كار را به آنجا كشاند كه حتى اعتقاد ساده دئيستهاى پيشى را به خالق هستى كه با نوعى ضعيف از خداباورى نيز همراه بود، مورد ترديد قرار داد. هيوم در كتاب تاريخ طبيعى خود اين ادعاى دئيستها را كه توحيد، دين طبيعى بشر است به چالش كشاند و ترس و جهل را منشاء اعمال مذهبى و باورهاى دينى دانست. وى معتقد بود نبايد در استدلالهاى عقلى در خصوص طبيعت و نظم حاكم بر آن، از دريچه توحيد و خداباورى به موضوع نگاه كرد. هيوم اخلاق و دين را دو حوزه مستقل از يكديگر تعريف مى‏كرد و بر كسانى كه دين را پايه اخلاق مى‏دانستند، خرده مى‏گرفت. بريدن رابطه دين و اخلاق از يكديگر، از آثار تفكر امثال هيوم بود كه باعث شد دين موجودى موهوم، رمزآلود و كهنه تصور شود و وصول به اخلاق منهاى دين، آسان‏تر و عملى‏تر جلوه كند. اين نگاهِ كاملاً تلخ و غيرواقعى به عالم متافيزيك ناشى از ديدگاه سراسرشكاكانه وى بود كه تا دو قرنِ بعد هم توانست فضاى سنگينى را بر ذهن انديشمندان تجربى و حس‏گرا درباره دين و خداوند تحميل كند.

 

 

 در ادامه مطلب بخوانید:

تكيه دين بر عقل عملى انسان، نمودى ديگر از فلسفه مادى‏

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبدالعلی رضایی در ساعت 12:48 | لینک  |