نگاهى گذرا به تفكرات فلسفى قرون 20-18
بسيارى از متفكران تمدن غرب با اين نگرش عملاً در پى آنند كه «دين طبيعى» را كه معتقد به خداى بازنشسته بدون وحى است جانشين دين وحيانى كنند كه محور آن را وحى اصيل تشكيل مىدهد و خداوند را خالق و ناظم هستى و مؤثر تام در تمامى اعصار و شئون مىداند. شايد نتوان دئيسم را بنيادىتر از اومانيسم خواند، اما قطعاً دئيسم يكى از كاملترين وجوه تفكر غالب بر تمدن غرب است كه شكگرايى امثال هيوم در انگلستان و يا ماترياليسم لامترى و هولباخ را در فرانسه و يا پوزيتويسم اگوست كنت را در آلمان در پى داشت. بعدها همين تفكر خودساخته ضربههاى سهمگينى بر بنيان متافيزيك و عالم ماوراى حس و تجربه وارد كرد. بين سالهاى 1711 تا 1776، نظريههاى هيوم، كه تمام دانش را متأثر از تأثيرات ذهنى بشر قلمداد مىكرد، توانست موجى از رويكرد مادهگرايانه به عوالم غيرحسى ايجاد كند.
او معتقد بود كه تكوين نظريهها و قوانين علمى، براساس مشاهدات انسانى به وقوع مىپيوندد. طبعاً ارائه اين استاندارد نو باعث خروج عقايد دينى از حوزه دانش بشرى مىشد. عقايد دينى هيچ نوع اقناع حسى را براى بشر بهدنبال نداشت. اصولاً دين و عقايد دينى از جنس حس و تجربه مصطلح نبود تا تطابق آن با اين استاندارد ناموزون بتواند نوعى وزانت علمى به آن بخشد؛ علمى كه مشحون از رويكرد غيرمتافيزيك است.
در اين حالت طبيعى بود كه امثال هيوم در وجود خدا بهعنوان «علت اول»، ترديد روا دارند و نوعى شكگرايى عنانگيسخته را كه صحت آن به عالم فيزيكى و تجربه ناقص بشرى ختم مىشد، رواج دهند. او حتى برهان نظم را كه از ابتدايىترين براهين اثبات وجود خداست، از روزنه مادى تفسير كرد و غايت اين برهان را در اثبات تشابه خدا و انسان خلاصه نمود. او در نامتناهى و كامل بودن مبدأ هستى ترديد جدّى روا داشت و چون خدا را به نوعى شبيه انسان مىدانست، به وجود نقص در ذات بارى نيز معتقد بود. وى كار را به آنجا كشاند كه حتى اعتقاد ساده دئيستهاى پيشى را به خالق هستى كه با نوعى ضعيف از خداباورى نيز همراه بود، مورد ترديد قرار داد. هيوم در كتاب تاريخ طبيعى خود اين ادعاى دئيستها را كه توحيد، دين طبيعى بشر است به چالش كشاند و ترس و جهل را منشاء اعمال مذهبى و باورهاى دينى دانست. وى معتقد بود نبايد در استدلالهاى عقلى در خصوص طبيعت و نظم حاكم بر آن، از دريچه توحيد و خداباورى به موضوع نگاه كرد. هيوم اخلاق و دين را دو حوزه مستقل از يكديگر تعريف مىكرد و بر كسانى كه دين را پايه اخلاق مىدانستند، خرده مىگرفت. بريدن رابطه دين و اخلاق از يكديگر، از آثار تفكر امثال هيوم بود كه باعث شد دين موجودى موهوم، رمزآلود و كهنه تصور شود و وصول به اخلاق منهاى دين، آسانتر و عملىتر جلوه كند. اين نگاهِ كاملاً تلخ و غيرواقعى به عالم متافيزيك ناشى از ديدگاه سراسرشكاكانه وى بود كه تا دو قرنِ بعد هم توانست فضاى سنگينى را بر ذهن انديشمندان تجربى و حسگرا درباره دين و خداوند تحميل كند.
در ادامه مطلب بخوانید:
تكيه دين بر عقل عملى انسان، نمودى ديگر از فلسفه مادى
ادامه مطلب
