دين سكولار، محصول مدرنيته

آنچه به وضوح در مبانى نظرى بهعنوان ركن ركين تمدن مادى ديده مىشود استغناى كامل از وحى است و آنچه تا ديروز بهعنوان دينباورى در گزارههاى علمى سده 17 و 18 جاى داشت يا به گونهاى بود كه تنها سطح رويى باورهاى علمى را پوشش مىداد يا اصولاً تفسير آنها از خدا و دين كاملاً متفاوت با جهانبينى توحيدى بود. در واقع آنچه امروز پس از گذشت قرنها رشد علمى اتفاق افتاده است اقامه نوعى دين سكولار - و نه علمى از اين نوع - است. همگان با علم سكولار كه جدايى از دين را سرلوحه خود قرار مىدهد آشنا هستند. اما آنچه در هزاره سوم ميلادى شاهديم ظهور دينپرستى است كه به جاى توسعه تعبد، ارگانيزه كردن تفرعن را با ابزار علم و فناورى دنبال مىكند. قطعاً جوهره دين ناب توحيدى پرستش خداوند است، اما جوهره هر دينى كه از آن، پرستش او نتيجه نشود بىترديد دين خداپرستى نام ندارد. اگر چنين باشد - كه هست - ديگر سخن گفتن از دين سكولار بىمعنا نخواهد بود.
در اين دين جديد، بت علم به جاى خدا مىنشيند و اگر هم خدايى هست تنها بهعنوان موجودى دستبسته كه از عهده سرپرستى بشر برنمىآيد شناخته مىشود. در اين حال چنين خالقى حتى «رب» هم نيست. اصولاً نقش ربوبيت نيز به نوعى به علم و فروعات آن - خصوصاً در بُعد علوم انسانى - داده شده است و همين گزارههاى علمى است كه در حكم آيههاى زندگى، مشعلدار انسان معاصر است و مىتواند تكامل بشر را هدايت كند و سير تاريخ را رقم بزند. اصولاً در اين فضا، فلسفه تاريخ را بايد براساس اراده بشر - و نه اراده خداوند و اولياى او - بازخوانى كرد. اگر امثال كانت نتوانستند ربط ميان علم و دين را تبيين و اعصار و علوم را دينى كنند، انديشمندان ديروز و امروز توانستند اين ربط را اثبات كنند، اما بهصورتى كه دين را «عصرى» و «علمى» كردند. از اين رو مىتوان ادعا كرد كه سكولاريسم وصف هر دو موصوف علم و دين در تمدن غربى است. به ديگر بيان، نوعى تقوم ميان دين سكولار و علم سكولار خصوصاً به ايجاد تحول ساختارى در قرن بيستم، تعريف شد و عملاً تلاش دههاساله كانت و امثال او، بهصورت پيچيدهتر و تا اندازهاى متفاوت، به بار نشست. حال كه چنين است، ديگر نمىتوان به اين مطلب كه اركان تمدن غربى بر اين نوع از علوم بنا شده است خدشه وارد كرد. در حقيقت امروز پايههاى مدرنيته بر علومى قرار داده شده است كه تماماً رنگ استقلال از وحى و سكولاريسم دارند. البته در اين ميان، نقش علوم پايه يعنى رياضى، فيزيك و زيستشناسى كه استحكام آنها همرديف وحى در تمدن الهى قلمداد مىشود، از ديگر علوم پررنگتر است.
اين، سير تولد و رشد علوم مادى بوده و هست. اين حقيقت پيش از آنكه ما آن را بيان كنيم، بر زبان همه انديشمندان تمدن غرب جارى شده است و ايشان هر يك به فراخور شأن علمى خويش، از اين واقعيت دفاع كردهاند كه اصولاً مهد پرورش چنين علومى از اوان پيدايش، با نوعى رويكرد منفى به مذهب و دينگريزى همراه بوده است. اين روند با دستيابى بشر به روش توليد علم و ايجاد جهش انقلاب در اين راه، شكلى پيچيده به خود گرفت و نهادينه شد. لذا علوم امروزين بر خلاف علوم ديروزين كه از صبغهاى پررنگتر در بعد مذهبى برخوردار بود، در روش و منش متفاوت است و بر فلسفه و متدولوژى ديگرى استوار است.
تصور اين مطلب كه حتى يكى از فلاسفه يا انديشمندان برجسته غربى ادعايى مبنى بر ابتناى علوم موجود، بر وحى و خداپرستى داشته باشد چنان دور از انتظار است كه بگوييم اساس تمدن اسلامى نيز مىتواند بر كتاب و سنت استوار نباشد! قطعاً هر دو ادعا باطل و پوچ است و اصولاً شاخص اصلى الهى يا مادى بودن علم و فناورى و تمدن نيز چيزى جز همين اركان و بنيانها نيست. لذا اگر اين اركان مستقيماً از كلام وحى اشراب شود، نوعى متفاوت از علوم و معادلات كاربردى رقم مىخورد و، به تبع، محصولى ديگر از فناورى و تمدن ايجاد مىشود. اصولاً اگر علم را لازمه، بلكه عين، «دانايى» تعريف كنيم، قطعاً فناورى را كه مولود علم است، بايد لازمه، بلكه عين، «توانايى» تعريف نماييم. همزادى دائمى علم و فناورى (يا همان دانايى و توانايى) تجربهاى است كه بارها انسان آن را وجدان كرده است. البته از حق نمىتوان گذشت كه طى قرون اخير، انسان مادى توانسته است بهخوبى چرخه دانايى و توانايى را در جهت اهداف خود مديريت كند.
تفاوت دوران گذر با دوران تثبيت علمى
در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
